تبليغاتX
IR IRAN Graphic
خوش آمديد
منوي اصلي
لينک هاي سريع
صفحه نخست
ارتباط با ما
آرشيو مطالب
طراح قالب
نويسندگان
موضوعات

لينک دوني

حضرت امام خميني(ره)
حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(مدضله العالی)
آیت الله حسن زاده آملی
آیت الله مصباح یزدی
آیت الله تبریزی
آیت الله فاضل لنکرانی
آیت الله نوری همدانی
آیت الله مکارم شیرازی
آیت الله سیستانی
آرشيو پيوندها
لوگوي ما

آمار بازديد

»
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin

AddThis Feed Button


تبليغات



آغازي بر يك پايان

تردید دارم که در سیاره زمین هنوز هم جوامعی وجود داشته باشند که تسلیم اقتضائات تمدن اروپایی که جهان امروز را یکسره در تسخیر دارد نشده باشند. نهادهای اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی دنیای متمدن تا آنجا انسان جدید را محاصره کرده اند که اصلآ تصور دیگری از «حیات بشری» جز اینکه هست ندارد. بچه ها در میان خانواده هایی به دنیا می آیند که عادات و فرهنگ ملازم با همین صورت خاص از از زندگی بشری را به ناچار پذیرفته اند. تلویزیون ها در واقع امر با یک آنتن مشترک در سراسر جهان به یک فرستنده مرکزی متصلند که یک پیام مشترک جهانی را به جذاب ترین صورت ها ارائه می دهد.

کودکان پای تلویزیون ها رشد می کنند و به مهد کودک ها ،کودکستان ها و مدارس و دانشگاه هایی می روند که باز هم از آموزش پرورش و تعلیم و تعلم هیچ تصور دیگری جز این که هست ندارند. این آموزشگاه ها، از مهد کودک تا دانشگاه ،متعهدند که شهروندان خوب و مطیع و کاملاً استانداردی برای دهکده جهانی تربیت کنند _ و چنین می کنند. بالاخره ضرورت معاش جوانان را _ تحصیل کرده و یا تحصیل ناکرده_ به صورتی جابرانه و مکانیکی به درون نهاد هايی اجتماعی می راند که بر سراسر سطح کره زمین گسترده اند و با یک مکانیسم واحد و در خدمت غایاتی مشترک اداره می شوند . تمدن نهادی شده غرب که موفق شده است فرهنگ خویش را به صورت اشیایی هدفمند و نظامی تکنولوژیک که روز به روز به آخرین مراحل اتوماسیون _خودکاری _ و دقت ریاضی وار نزدیک می شود در آورد و از طریق متدولوژی و ابزار پیچیده اتوماتیک جهان را تسخیر کند، مطلقاً اجازه نمی دهد که هیچ یک از افراد بشر صورت دیگری از حیات را جز این که اکنون هست تجربه کنند. و بنابراین ، وضع انسان در برابر حیات یک وضع «جبری» است. او حق انتخاب ندارد و بنابراین ، اصلا آزاد نیست. ازادی در اختیار انتخاب است ، در اراده آزاد ، و حال که که بشر نمی تواند هر طور که خود می خواهد زندگی کند و از این بدتر ، حتی کم ترین امکان شناخت صورت های دیگری از زندگی انسانی را از دست داده است، چگونه باید از آزادی و اختیار سخن گفت؟

چرا هیچ یک از انقلاب های پا گرفته در این سوی کره زمین امکان نیافته اند که پس از پیروزی، به فرهنگ مستقل خویش و نهادهای اجتماعی متناسب با آن روی بیاورند و به نا گزیر ، در یک مقابله فرسایشی ، رفته رفته معیارها و مقیاس های تمدن غربی را پذیرفته اند ؟ چرا چنین است؟تمدن امروز کلیت و شمولیتی دارد که آن را تجزیه ناپذیر می سازد. همه این انقلاب ها _ حتی انقلابی همچون الجزایر که در نسبت با دین بر پاشده است _ بعد از پیروزی به این توهم دچار آمده اند که می توانند فرهنگ مستقل خویش را با تکنو لوژی غربی و برنامه های جذاب غرب برای توسعه اقتصادی جمع آورند، حال آنکه این امر عملآ ناممکن است.

هر چه به پایان قرن بیستم نزدیک تر می شویم بیش تر و بیش تر می توان صورت های متناقض نهفته در باطن تمدن تکنولوژیک را آشکارا دید. تمدن امروز ذاتاً گرفتار تناقض است و از زمره جدی ترین این تناقض ها آن است که بشر متمدن در عین انکه در جهان «محاکمه» کافکا می زید و از هیچ حق انتخابی برخوردار نیست. جامعه محیط بر خویش را باز و آزاد می انگارد. کافکا راست می گوید : لازمه عمل مسئولانه آزادی است، و در جهان کنونی انسان با زنجیر به دنیا می آید ، زنجیر هایی نادیدنی که او را خواه ناخواه و بی آنکه بداند، به سوی غایاتی که ملازم با تمدن کنونی است می کشانند. این تناقض هنگامی خود را به صورت تمام نشان می دهد که بدانیم همین بشری که جامعه محیط بر خود را «باز» می داند و به تقدیس آزادی روی می آورد ، در هیچ یک از ادوار حیات خویش بر کره زمین تا این اندازه که امروز هست اسیر و برده نبوده است ؛ نه فقط برده نفس اماره خویش ، بلکه زندانی تمدنی که افراد بشر را از گهواره تا گور به بند کشیده است. جهان امروز جهانی است که آلدوس هاکسلی در «دنیای متهور نو» تصویر کرده است .آنچه موجب شده که بشرنتواند بر این واقعیت آگاه شود و اسارت خفت بار و ذلیلانه و بسیار وحشت اور خویش را نسبت به جهان بیرون دریابد، همین نظام صنعتی جابرانه و بی رحمی است که با دقتی تقریبآ مطلق و شیوه هایی انتزاعی سیطره خویش را بر حیات انسان گسترانده است. تکنولوژی موجودیتی کاملاً فرهنگی دارد و هرچه به سوی خود کاری _اتوماسیون _ بیش تر حرکت کند، بیشتر و بیشتر به صورت ابزار خارج می شوند،و جز به استخدام فرهنگ غرب در نمی آید.

یکی دیگر از این تناقض ها «دموکراسی» است. دمو کراسی به مفهوم «حکومت مردم» است ، اما در عمل، حتی در بهترین نمونه های حکومت دموکراتیک ، حقوق ملت نقابی است که در پس آن ثروتمندان پنهان شده اند.

اشپنگر می گوید: اگر در میان طرفداران دموکراسی نفوس مقتدری وجود نداشت، موضوع دموکراسی فقط در درون دلها و روی کاغذ باقی می ماند.... در نزد این نفوس مقتدر، ملت فقط میدانی است برای اعمال قدرت، و عقاید و ایده آل ها وسیله ای است برای به دست آوردن آن.....

دموکراسی یکی دیگر از تناقض هایی است که در ذات غربی وجود داشته و اکنون آشکارا شده است. تصور دموکراسی _ یعنی حکومت مردم _ بسیار فریبنده و جذاب است، اما در عمل همواره قلیلی از مردم با استفاده از ریا کاری و مردم فریبی حکومت را به دست می گیرند. اشپنگلر می گویند:

همانطور که در قرن نوزدهم تاج و عصای سلطنتی را وسیله ظاهر سازی و نمایش ساختند، اینک، «حقوق ملت» را در مقابل انبوه مردم سان می دهند.... پول جریان انتخابات را اداره کرده و آن را به نفع پولداران خاتمه می دهد و جریان انتخابات به صورت یک بازی ساختگی در خواهد آمد که تحت عنوان «اخذ تصمیم ملت» به معرض نمایش عمومی گذارده می شود.

دموکراسی نمی تواند به صورت یک ایدئولوژی حکومتی در آید چرا که همواره در عمل ، به چیزی متناقض با مفهوم اصلی خویش مبدل خواهد شد . یعنی در درون دموکراسی ، وقتی کار به تشکیل حکومت می کشد، امری ناقض«حکومت مردم» وجود دارد، چرا که مفهوم مردم در حیطه عمل مصادیق بسیار متفاوت و متضادی پیدا می کند . عملاً گروه هایی از مردم حکومت را در دست خواهند گرفت و قدرت را مصادره به مطلوب خواهند کر د که بیشتر ، از ثروت ونفوذ برخوردار هستند . نمونه های تحقق یافته دموکراسی در جهان امروز بدون استثنا موید نظراتی هستند که اشپیگلر در سال 1920 بیان کرده است:

حس قدرت طلبی که در زیر لفافه دموکراسی به فعالیت مشغول است شاهکار خود را به چنان خوبی انجام داده که حتی وقتی مردم را به شدید ترین وضعی به قید رقیت و بردگی می کشد، اینان به قدری اغفال شده اند که تصور می کنند معنی آزادی همین است، و هر چه طوق اسارت تنگتر می شود به نظر مردم چنین جلوه می کند که دائره آزادی وسیعتر شده است.

تحولی تاریخی بشر جز از طریق انقلاب ممکن نیست. آنان که این نظریه را نمی پذیرند، به وضع موجود دل بسته اند. در درون انسان میلی برای ماندن هست و میل دیگری هم برای رفتن؛ و این دومی قوی تر است. از آنجا که بشر اهل عادت است و دل به ماندن می سپارد،تحول تاریخی اش جز از طریق انقلاب ممکن نیست. انقلاب یک تغییر دفعی است و ناگهانی روی می دهد و همه عادات گذشته را در هم می ریزد و بنابراین، نمی تواند که صورتی مدام پیدا کند. «انقلاب دائمی» یک آرزوی شیرین، اما دست نیافتنی است. زندگی فی نفسه ملازم با عاداتی است که او را دعوت به ماندن می کنند و انقلاب کوچیدن است. عشایر کوچ رو با آنکه عاداتشان را نیز با خویش به ییلاق و قشلاق می برند و کوچیدنشان از مصاریق هجرت معنویت نیست، رفته رفته وادار به ماندن می شوند و هم اکنون نیز، جز گروه هایی قلیل از آنان، همه را جاذبه اسکان بلعیده است.

گستره عادات هر چه عمیق تر و وسیع تر باشد، انقلابی بزرگ تر لازم است تا بندهایش را از دست و پای جان بشر- بگسلد و خواه ناخواه چنین نیز خواهد شد- و هر چه عادات ملازم با ماندن عمیق تر و و وسیع تر باشد، درد و رنج هجرت و انقلاب بیشتر است و بنابراین، از هم اکنون می توان وسعت مصائبی را که «انقلاب جهانی فردا» برای بشر پیش خواهد آورد، به حدس و گمان دریافت. تردیدی نیست که بشر امروز از یک «انقلاب جهانی» گریزی ندارد، چرا که تمدن امروز خواه ناخواه وسعتی جهانی یافته است. هیچ یک از تمدن های گذشته پایدار نمانده اند، چرا که تمدن دعوت به ماندن و سکون و استقرار می کند و ذات بشر عین بی قراری و تحول است. قرار انسان در بی قراری است چرا که او «دارالقرا» را در بهشتی بیرون از این عالم می جوید و بهشت های زمینی ، هر چند او را برای زمانی کوتاه بفریبند، نمی توان که از هجرت معنوی بازش دارند. این یک کشش ماوراءالطبیعی است که هرگز تعطیل بردار نیست، اگر چه ممکن است همچون جزرو مد آب اقیانوسها، در تبعیت از یک نظم ادواری شدت و ضعف داشته باشد.

تقابل «انقلاب . استقرار»، تقابل «فرهنگ و تمدن» است. تمدن همان فرهنگ است که تعین یافته و در پی استقرار بر آمده است. فرهنگ طالب انقلاب است و تمدن طالب استقرار، و بنابراین، چه بسا که تقابل فرهنگ و تمدن به یک تعارض جدی بینجامد. آنچه در مورد تمدن غرب روی داده آن است که فرهنگ چیزی جز روش ها و ابزاری که تمدن غرب بوجود آورده است، نیست. یعنی متدولوژی و تکنولوژی صورت مبدل همان فرهنگی هستند که تمدن غرب بر آن تاسیس یافته و این واقعه بسیار عجیبی است. به عبارت ساده تر باید گفت که در تمدن امروز غرب فرهنگی بجز روش ها و ابزار وجود ندارد( و این گفته، صورت اعم این سخن مک لوهان را به یاد می آورد که «رسانه همان پیام است.») و بنابراین، پذیرش فرهنگ غرب مفهومی جز پذیرش روش ها و ابزار – متدولوژی و تکنولوژی- ندارد و این توهم که ما ابزار را اخذ می کنیم و فرهنگ غرب را رها می کنیم جز سرابی بیش نیست.

روزگار ما روزگار اصالت فایده عملی نیز هست و اغلب مردمان، خواه ناخواه، دانسته یا نادانسته پراگماتیست هستند و بنابراین، بلا درنگ به این پرسش دچار خواهند آمد که فایده عملی این سخنان چه می تواند باشد. آیا نتیجه عملی این سخنان آن است که ما باید به متدولوی و تکنولوژی عالم جدید پشت کنیم و هر چه را که هست بدون هیچ گزینشی به دور بیندازیم؟ جواب این است که:

«خیر! اما گزینشی را هم که از آن سخن می رود سهل نباید انگاشت. ما باید در صدد تسخیر روح و جوهر تمدن جدید برآییم، نه جسم آن. ما نباید تسلیم همان نسبتی شویم که بین بشر جدید و تکنولوژی و متدولوژِی وجود دارد. تسخیر جوهر تمدن جدید در گرو همین تغییر نسبت است و اگر نه، گزینشی آن سان که ما انتظار می بریم امکان پذیر نخواهد بود.»

علی رغم اهمیت بسیار زیادی که برای این بحث قائل هستم قصد ندارم که بیش از این، یعنی آن سان که چنین بحث اقتضا دارد، در آن ورود پیدا کنم. دنباله این بحث آن همه بلند است که به هر تقدیر ناگزیر خواهیم شد که آن را نیمه کاره رها کنیم.

ده ها سال است که تلاش همه فیلسوفان و متفکران مومن به تمدن تکنولوژیک غرب متوجه آن است که «تئوری انقلاب» را نفی کنند و معترضان را به «اصلاح» حواله دهند، حال آنکه رفته رفته بر آشفتگان نه به انکار اعراض که به انکار ذات غرب رسیده اند و اینان بالتبع در جست و جوی تفکر تازه ای هستند که با لذات با آنچه هست متفاوت باشد. اضطرابی که بشر امروز را فرا گرفته است نشان از یک زلزله قریب الوقوع دارد، زلزله ای که تمدن غرب را از بنیان ویران خواهد ساخت و نسبت انسان را با خویشتن خویش و عالم دیگرگون خواهد کرد. از آنجا که تمدن امروز جهان را در تسخیر دارد، انقلاب فردا نیز یک واقعه جهانی خواهد بود و به یکباره همه عالم را خواهد بلعید.

 

اين مطالب از بخش مقالات سايت آويني گرفته شده تا بيشتر مورد توجه شما دوستان قرار گيرد

در شمن از دوست عزيم در خواست دارم اگر مطلبي در مورد..... آزادي در عيان يا بيان... پيدا كردن  اين جانب را بي بهره نگذارند . منظور نوع شعار كه مربوط به نوع پوشش ميشه

 حتی اگر هیچ برهان دیگری در دست نداشتم، ظهور انقلاب اسلامی _ و بهتر بگویم، بعثت تاریخی انسان در وجود مردی چون حضرت امام خمینی(س) برای من کافی بود تا باور کنم که عصر تمدن غرب سپری شده است و تا آن وضع موعود که انسان در انتظار اوست فاصله ای چندان باقی نمانده است. حقیقت دین را باید نه در عوالم انتزاعی، که در وجود انسان هایی جست که خلیفه اللهی مبعوث شده اند. فصل الخطاب با انسان کامل است و لا غیر.



لينک ثابت| نوشته شده توسط مصطفی حسن نژاد در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 10:34

دين و دنيا

عنوان مقاله: چرا "دين و دنيا"
نام نويسنده: حسن رحيم پور ازغدي
سال انتشار: تابستان ۱۳۷۷
منبع: كتاب نقد۷- فقه دولت


چرا "دين و دنيا"

مقدمه
"كتاب نقد" بفضل خدا مورد اقبال و توجه فرهيختگان دانشگاه، حوزه ومطبوعات قرارگرفته و اغلب شماره‏هاى آن به چاپ دوم و حتى سوم رسيده‏است.شمارگان فصلنامه، اجبارا تا ده هزار و سپس 15 هزار نسخه رسيده و اينك جاى‏شايسته خويش را در محافل علمى، پژوهشى و انتقادى يافته‏است. ممكن است‏كليه خوانندگان "كتاب نقد" با همه مفاد آن لزوما موافق نباشند اما آنچه مهم است،توجه و انتظارات اهل‏نظر نسبت‏به نشريه مى‏باشد كه رو به تزايد است. ما از خداى‏متعال مى‏خواهيم كه شايسته اعتماد و توجه افكار عمومى و محافل فرهنگى بوده‏باشيم و كفران نعمت نكنيم. همچنين لازم است از جشنواره مطبوعات سال جارى‏77 كه سه مقاله از كتاب نقد را تا مرحله نهايى مسابقات جشنواره بالا برد و به يكى‏از آن سه، يعنى سرمقاله كتاب نقد (2 و 3)، جايزه برترين سرمقاله با داورى هيئت‏داوران جشنواره را هديه نمود، تشكر كنيم. و مفيد مى‏دانيم كه گزيده‏اى ازسرمقاله مزبور را جهت اطلاع خوانندگان محترم، به چاپ برسانيم:

"دين و دنيا"؟!
واقعيت، آن است كه معلومات دهه‏هاى اخير، در برخى محافل، دوباره مجهول شده‏اند و كسانى براى صرفه‏جويى‏در ادراك حقايق، از خود آن حقايق، صرفنظر كرده‏اند. تاكنون تقريبا اجماع بوده (و حتى مستشرقين، عليرغم اغراض‏خود، بدين اجماع، معترف بودند) كه اسلام، دين دنياساز و محيط بر مسائل انسان و مشرف بر همه حوايج او و ناظر به‏كليه كمالات و استعدادهاى اوست.
اما دستگاه فرهنگساز "ترجمه"هاى جهت‏دار و رسانه‏هايى كه متخصص دستكارى در دانايى‏هاى مردم‏اند، ثنويت‏كليسايى و تفكيك ابعاد گوناگون انسان از يكديگر را (كه بايد آن را مثله‏سازى "شخصيت انسانى" ناميد)، به فرهنگ‏اسلامى نيز نسبت داده‏اند تا در واقع، نرم‏افزار كلام آسيب‏خورده مسيحى‏ را در سخت‏افزار تعابير مذهبى مصطلح درجامعه اسلامى، به جريان انداخته و تكثير كنند. تفكيك دين از دنيا (كه مورد اتفاق كليسا و نيز رويكرد سكولار، هر دو،قرار گرفته) و تقسيم كار ميان مسيح و قيصر، ريشه در كلام كليسايى قدما (در همان قرون ميانه) داشت، گرچه شاخ وبرگ خود را بعدها داد. اما امروز، سوءتفاهم بزرگى در جريان تكوين است. سرانگشتانى آگاه به لطف بازوانى غافل، به اين‏سوءتفاهم دامن مى‏زنند. تحت نام "كلام جديد"، عقايد و حقايق مهمى، ممكن است در جهان اسلام، دستكارى شود.
سكولاريزم، گرچه مشكل اصلى‏اش با دين، در برابر "خداى شارع"، ظهور مى‏كند و على‏الظاهر با خداى خالق‏،مسئله ندارد، اما فى‏الواقع، مخالفت تعصب‏آلود سكولاريزم با "شارع و شريعت" (بويژه در تفكيك دين از حكومت)، ريشه‏در يك " الهيات" منحرف دارد. هر گونه "وضع‏گيرى اصولى" (سلبى يا ايجابى) نسبت‏به فقه، دقيقا ملهم از نوعى ربوبيات‏و مبادى كلامى خاصى است.
تقابل "دين و دنيا" و تقسيم امور به "مقدس - عرفى" يا "دينى - دنيوى"، و تقسيم حوايج انسان به "حوزه‏هاى دولتى وعمومى" (پابليك) و "خصوصى و دينى"، استناد دانش حقيقى به گزاره‏هاى تجربى و تفكيك آن از حوزه ارزشها و عدم‏تنقيح مفهوم"جوهر تخيلى اعتبار ساز"و...،جزء حلقه‏هاى وصل(بلكه فصل)"الهيات" با "احكام عملى" در غرب بوده است.
تفسير سوء يا ناقص كه از "خدا" (و صفات ربوبى) صورت گرفت و غلبه يافت، به نفى احكام خدا و حقوق‏الهى بشر ونفى تعريف دينى "حيات" و "مسئوليت" و "انسانيت" و ... انجاميد و بنابراين است كه معتقديم اگر تنقيح استوار و دقيقى‏در " الهيات" صورت نگيرد، راه سكولاريزم، مسدود نخواهد بود.
در اين شماره (كتاب نقد 2 و 3) به ابعاد كلامى سكولاريزم و نتايج فقهى آن، هر دو، پرداخته شده ولى حق، همان‏است كه عرض كردم و رخنه خطر از همان منفذ كلام آسيب‏خورده مسيحى به ذهنيت متكلم مسلمان قابل تصور است.
در اينجا مناسب مى‏بينم كه وجه نگرانى خود (به عنوان طلبه‏اى كه اشتغال اصلى او كلام‏وفقه است)، ونگرانى‏بسيارى از دوستان‏وهمفكران را دراين‏خصوص توضيح‏دهم:
اين توضيح را از نقطه‏اى شروع مى‏كنم كه اثبات و تبيين آن، شانى و فرصتى ديگر مى‏طلبد اما از مفروضات‏مسلمانى ماست: (كلام چندپاره مسيحى، "الهيات بشرى" است نه "الهيات الهى").
مراد از "الهيات الهى"، الهيات وحيانى و تحريف نشده است: "خداوند"، آنچنانچه خود را تعريف و توصيف كرده است.
و "الهيات بشرى"، تصويرى بشرى (مخلوطى از خرافه و آموزه‏هاى مكاتب فلسفى و مكاشفات غيرمنسجم وبى‏اعتبار يا كم‏اعتبار شخصى و انواع ملاحظات اجتماعى نهاد كليسا و شبه ماثوراتى از يهود و بودا و يونان و ...) درباره"خداوند" است. اينك دومين نوبتى است كه ما مسلمانان، با كلام مسيحى، از نزديك مواجه مى‏شويم. نخستين بار، دردهه‏هاى نخست صدر اسلام بود كه قرآن كريم، مستقيما و به صراحت، كلام مسيحى و يهودى و صابئى و الهيات‏مشركانه بت‏پرستان و توتم‏پرستان و تمثال‏پرستان را تخطئه فرمود. موضعگيرى كلامى پيامبراكرم(ص)، دقيقا نوعى‏اعتراض به تصويرسازى ساير اديان و فرق از "خداوند" و نحوه رابطه "ملك - ملكوت" و "ماده - معنى" و "دنيا - آخرت" بود،بعلاوه ادعاى خاتميت و جامعيت.
پس از پيامبراكرم(ص) و در دورانى كه عترت معصوم(ع)، (مفسران الهيات اصيل اسلامى)، در زنجير و تبعيد وسكوت تحميلى به سر مى‏بردند، ترجمه الهيات مسيحى و يونانى (و يهودى و مجوسى و ...)، اصول عقايد اموى و عباسى(نه اسلامى) را در حوزه تاثير خود قرارداد. دورى از معصومين و صاحبان قرآن، در مواردى، باعث ايجاد التقاط و خرافه‏ميان برخى متكلمين مسلمان شد و مدرسه‏هايى كلامى تحت‏تاثير رويكردهاى الهياتى غيراسلامى بوجود آمد.چيزهايى " مسئله" شد كه مسئله مسلمانان نبود. مسئله ديگران بود كه به حوزه‏هاى كلامى مسلمين، تزريق مى‏شد وچون گوشها بدهكار معلمان حقيقى الهيات قرآنى (اهلبيت پيامبرص) و همنشينان "ثقل‏اكبر") نبود، بتدريج صورت‏مسئله‏ها و نيز پاسخ‏هايى غيراسلامى به آنها (در باب جبر و اختيار، شرور و ...) با ظاهرى اسلامى، وارد ذهن و زبان‏محافل مسلمان مى‏گشت و منشا اختلافات و انحرافات مى‏شد.
اينك بار ديگر، آموزه‏هاى كلام متاخر مسيحى، كه به كلى، در زير ضربات فلاسفه اگزيستانس و پوزيتويست و...تغيير ماهيت داده است، با هيئت و ماهيت جديدى، به سرعت ترجمه مى‏شود و مسئله‏هايى را كه در سده‏هاى اخير، درغرب، " مسئله" شده‏اند، به همراه "پاسخ‏هاى تلفيقى" (تلفيقى از مسيحيت‏با مكاتب بشرى) وارد "گفتمان كلامى"محافل اسلامى و شيعى شده‏اند.
اين نخستين تجربه جدى و جديد ما در تماس با "كلام جديد مسيحى" (پس از تاثيرات عميق "كانت" و "هيوم" و"هگل" و .. .. "ماخر" و "بولتمان" و ....) است. تصوير وسيعى در برابر ماست كه هنوز در ذهن ما با ابعاد كاملا مشخصى، شكل‏نگرفته ولى داريم از آن مى‏آشاميم و بى‏مهابا و بدون تصور درستى از مدخل و مخرج بحث، به گرداب زده‏ايم. حال آنكه"كلام مسيحى"، امروزه، حتى از آنچه در صدر اسلام بود نيز، زخم‏هاى بيشترى برداشته و خرافاتى بر خرافات پيشين‏افزوده شده است. روحى ضعيف در قالب كالبدى حجيم، در برابر ماست. شاكله‏اى منظم كه مضمون دينى ناچيزى راحمل مى‏كند. اما وقتى هاضمه قوى و ذهنيت منسجمى در اين سوى، در كار نباشد، حتى "ترجمه" هم به جاى گسترش‏افق ذهن، به تاريكى و ابهام بيشترى انجاميده و زمينه‏هاى التقاط را فراهم مى‏آورد. طلاب نوخاسته كه مايه‏اميدوارى‏اند، اگر عجول باشند و پيش از تنقيح عقايد كلامى خود (براساس نصوص قرآنى و روايى)، بر كرسى "تحليل" و"آموزگارى" تكيه زنند، مايه نگرانى خواهند شد. بويژه كه شهرت زودرس، مرد "علم" را عقيم مى‏كند. ما نبايد كاريكاتورى‏از "كلام جديد و منفعل مسيحى" را (كه به همان اندازه كلام كليسايى و قدمايى، بلكه بيش از آن، غيردينى است)، درمباحثات كلامى اسلام، بازسازى كنيم. بسيارى چيزها در اين دو سازمان كلامى (اسلامى و مسيحى) از همان ابتدا، بايكديگر متفاوت بلكه متناقض بوده است و نام مشترك "دينى"، نبايد كسى را اغفال كند.
در كلام مسيحى، از همان ابتداء و در قرون وسطى، مفاهيم متافيزيكال، به شدت در معرض تفسيرهاى‏ماترياليستى قرار داشت و نمونه "انسان دينى" كه ابداعات آقايان (و تبانى كليسا با مكاتب الحادى و خرافى) بوجود آورد،اكنون پيش چشم ماست. اينك چه داعى بر تكرار آن در جهان اسلام داريم؟! نبايد با سردى و تحقير به ماثورات الهياتى‏و تراث كلامى جهان اسلام نگريست. اردوى مقابل، اردوى مقابل است. مذاكره، منطقى است اما تقابل را نبايد از ياد برد.اين همه حساسيتهاى غلاظ و شداد كه قرآن كريم راجع به كفار و مشركين نشان مى‏دهد، آن همه مرزبندى‏هاى روشن‏نظرى و عملى ميان مؤمن و كافر، اين همه حساسيت در باب مسئله بدعت و سكوت در برابر بدعتگزاران و تحريف "كلام"از مواضع الهى خود و انتساب آموزه‏هاى بشرى به خداوند يكتبون الكتاب بايديهم‏ثم يقولون هذا من عندالله‏ (2) و... همه و همه براى آن است كه متكلم اسلامى، خود را مرزبان عقايد ناب اسلامى بداندو مسامحه و مصانعه نكند. بايد دقيق و جدى بود.
مخالفت‏بدوى كلام مسيحى با عقل، در حالى كه از "نقل" و منصوصات مورد وثوق و كافى نيز محروم بود، اينك به‏يك سمسارى (نه اصول عقايد منقح دينى) انجاميده است زيرا هر مدرسه و نظريه‏اى كه در جامعه‏شناسى دين،روانشناسى، معرفت‏شناسى و... از كمونيزم تا ليبراليزم، پديد آمده، اثرى بر آن گذارده است و هر نحله، سهمى در آن‏يافته است.
كلام جديد مسيحى، در بعد تبيينى (Discriptive) و در بيان مفاهيمى كه موضوع يا محمول قضاياى كلامى ومبادى تصورى آنها قرار مى‏گيرند، تحت تاثير مكاتب بشرى است. همچنين در بعد اثباتى (Positive) كه از تصديقات وعقايد دينى مى‏گويد و نيز در بعد سلبى (Apologetic) ، نه معلوم است كه مفاد "كان تامة" در اصول عقايد خود را از كجامى‏آورد و نه روشن است كه تفاوت "شبهه" و "مسئله" را در چه چيز، توضيح ميدهد و از كدام بنيادهاى دين و از كدام‏مدافعه كلامى، سخن مى‏گويد؟!
از روزگارى كه اصطلاح "تئولوژى" در جهان مسيحى، در آثار اريگن (3) در باب "معرفت‏خداى مسيحى" بكار رفت ودر زبان آباء كليسا، جاى اصطلاح افلاطونى "تئولوژى" را گرفت، گرچه على‏الظاهر از ميتولوژى و الهيات اساطيرى فاصله‏گرفت، اما بايد بررسى كرد كه فى‏الواقع، متكلمان مسيحى، چه مقدار توانسته‏اند از دكترين باصطلاح مؤسسان الهيات‏يونانى (شاعرانى كهن چون هومر و هسيود كه در باب خدايان سروده‏اند)، فاصله گرفتند؟! و چه مقدار در چاه و چاله‏التقاط و خرافه‏پردازى در غلتيدند؟!
اين را مى‏پرسم زيرا همه مى‏دانيم كه ترجمه آثار كلاسيك لاتين به يونان، و انتقال آموزه‏هاى اساطيرى يهودى، ازهمان آغاز، ناخالصى‏هاى بسيار در عقايد مسيحى به وجود آورد. نوع منازعات كلامى درون دينى در جهان مسيحيت،دقيقا دعواى "عقلگرايى" و "نص‏گرايى"، نبود زيرا نه نصوص اصيل و واضح بقدر كافى در دست آباء كليسا بود و نه‏عقلانيت منقح و فوق ايدئولوژيك و مهذب از مفروضات شرك‏آلود يونانى و ... وجود داشت كه به نقد ماثورات مسيحى‏بپردازد. و تقابل ( Rationalism) و (Revelationism) ، يك نامگذارى صورى و يك تفسير غيرمستند از ماجرى است.
اين است كه جشن ارتدوكسى (Fest of Orthodoxy) در 834 م كه اوج پاسداشت اصول مسيحى است، چيزى‏جز بازگشت‏به بت‏پرستى رسمى و اعتراض به شمائل‏شكنى نبايد تلقى شود و سنت‏شرق يونانى كليسا، از قرن 4ميلادى تماما صرف دفاع از تجسد كلمه ا... و الوهيت مسيح شده و مناقشات مربوط به مكتب پالاما (عقلانيت زدايى ازالهيات)، بجاى احياء دين، به فوندامنتاليزم شرك‏آميز مى‏انجامد. ضابطه آگوستينى در استعمال نوعى عقلانيت، نيز درحكمت مدرسى، گرچه تلاشى در جهت تنقيح نسبى اين الهيات بشمار آمد اما مآل روشنى نداشت.
در قطب مقابل جزم‏گرايى ارتدوكسى، جزميت لوترى بوجود آمد كه گرچه از جهاتى به حقيقت مسيحيت نزديك‏شد و بر برخى بدعت‏هاى شرك‏آميز ارتدوكسى و كاتوليكى فايق آمد اما چون از نقطه عزيمت نامنقح آغاز شد، به‏خطاهاى ديگرى انجاميد و "سكولاريزاسيون مسيحيت" را تسريع كرد. شخص لوتر، تحت‏تاثير ويليام اكامى و "راه‏نو"او (4) و زبان باستانى اومانيزم يونانى، در برابر حكمت مدرسى كاتوليك و نيز مفاهيم فلسفى قيام كرد و به مفهوم ايمان‏ناب و "بشارت لطف" و ارتباط "نجات" با كتاب مقدس پرداخت و به نوعى عرفان شخصى بدون ضوابط دست و پاگيركلامى!! ارجاع داد، اما حتى سنت لوترى، پس از او و در آغاز قرن 17، مابعدالطبيعه ارسطويى را دوباره وارد الهيات‏پروتستان كرد.
عاقبت‏خصلت ارتدوكسى شديدى، شبيه حكمت مدرسى كاتوليك بر "ربوبيات پروتستانى" نيز غالب شد. اين جنگ‏و گريز با "عقل"، محصول بدعتگزارى‏هاى مكرر، و اختلاط "وحى" با خرافات بود و اگر در قرن 18، "آيين تورع" (Pietism) ، الهيات را به حوزه تجربه آزاد شخصى، عقب راند و الهيات نظرى را "اصول جزمى" خواند و درايمان‏مابعدالطبيعى، بدعتى بزرگ را مضمرديد، درواقع، اعتراف به بن‏بست‏بزرگ كلام مسيحى بود.
در قرن 19 كه از سويى راسيوناليزم شرك‏آميز، در الهيات تاثيراتى سنگين‏گذارد و از سوى ديگر، پوزيتويزم نيزاساسا دين را فاقد مفاد "معرفت‏بخش" دانست، حس فرار از "عقل و معرفت"، در كلام جديد مسيحى تقويت‏شد. هگل،فيشته، شلينگ، فوئرباخ، و... بسيارى از رويكردهاى متعارض يا متقارب نيز در تغيير عقايد مسيحى مشاركت ورزيدند.اين تغييرات، برخى صحيح و برخى مشركانه بود.
از نيمه قرن نوزده، ديدگاههاى "فردريش شلايرماخر"، الهيات را از "مابعدالطبيعه" و حتى از "اخلاق"، تفكيك وصرفا در احساس شخصى ارتباط با خدا متمركز كرد و تا امروز، همواره، الهيات پروتستانى در نوسان ميان "رمانتيسيزم"ماخر و " راديكاليزم" كارل بارث، بسر مى‏برد.
آنچه بايد محققان جوان در حوزه كلام اسلامى را بدان توجه داد، اين است كه آنچه مآلا در جهان مسيحى تحت‏عنوان " الهيات فرا فرقه‏اى" (Meta - Confessional) مطرح شده، به نام قيام عليه الهيات فوندامنتاليست (بنيادگرايى‏دگماتيك)، در واقع، به غربال كليه الهيات قدمايى از فرقه‏هاى مختلف پرداخته تا با نوعى مصالحه، كلى‏گويى‏هاى بى‏ثمرو سمبليك را جايگزين كلام و عقايد مسيحى كند. به عبارت ديگر، تعاليم كليسايى (5) كه قرار بود به جاى حكمت اولاى‏ارسطويى و مابعدالطبيعه فلسفى او (6) بنشيند، در برابر هجوم الهيات طبيعى و بشرى (Natural Theology) و براى‏دفاع از خرافاتى چون تثليث، تجسد، تصليب و عشاء ربانى و...، ابتداء از "الهيات ماوراء عقل" ( Super Natural) گفت وسپس در برابر فشار پوزيتويزم و ... دست از مدعيات اصلى باصطلاح الهيات خود كشيد و لب الهيات و اصول عقايد دينى‏خود را به عنوان (Dogma) (آنهم با تفسير ضدارزشى و غيرعقلانى اين عبارت در " مابعد كانت") كنار گذارد، به نحوى كه‏الهيات‏عملى (پراكتيكال) مسيحيان‏رانيزبه شدت‏متزلزل وآسيب‏پذيرنمود و رابطه‏دين و دنيا، بكلى قيچى‏شد.
كار به جايى رسيد كه در كلام جديد!! اساسا معضلات قول به عيساى تاريخى، متكلم جديد را وامى‏دارد كه درعيساى اساطيرى (بخوانيد عيساى واقعى!) بيش از اين، معطل نشود و براى امروزى كردن عيسى، او را از جزميت‏تاريخى و سنت‏ها رها كند!! زيرا عيساى عصرى، عيساى تاويلى است. آن عيسا كه خدا با او سخن گفت!! به روزگارخودش تعلق دارد. او يك معماى مقدس است و فرهنگ قدسى، يادگارى از فرهنگ باستانى است پس آموزه‏هاى‏وحيانى به جهان فكرى منسوخ تعلق دارند و مبادى مسيحى، جزء توالى رستاخيزشناسى اساطيرى يهود و يا تراوشات‏جهان يونانى‏مآب همچون مكتب غنوصى‏گرى (Gnosticism) شمرده خواهد شد.
خواننده عاقل، ملتفت است كه در اينجا - و دقيقا در اينجا - "الهيات و كلام"، ديگر منتفى است و از اين پس، تنها به‏دنبال فوايد اجتماعى، روانى، فرهنگى، سياسى و اخلاقى دين بايد رفت و باصطلاح، نه از "ماهيت دين" (كه بكلى زيرسؤال است) بلكه از "وجود دين" (آثار خارجى ديندارى) بعنوان يك عنصر آبجكتيويتى مى‏توان سخن گفت.
پس "كلام جديد" با اين تعبير، همان نفى "كلام" است. "كلامى" است كه بى‏دينان براى دينداران مى‏نويسند. امروز،"كلام جديد" در غرب، بجائى رسيده كه حتى واژه "خدا" را مشروط مى‏پذيرد. مشروط بدانكه از دلالت‏هاى غيرمادى ومدلولهاى مابعدالطبيعى سنتى‏اش!! پيراسته شود. و تصريح مى‏كنند كه خدا، تنها و حداكثر مى‏تواند بصورت يك وحدت‏خيالى‏ازارزشهاى آرمانى و سمبل انسانيت ايده‏آل، ادراك شود تا دستكم باعث تحريك علايق مردم (عوام متدين) شود.
كاركردهاى پيشنهادى براى "خدا"، ديگر نه ربوبيت و الوهيت و تشريع، بلكه چيزى در حد كاركرد آموزش و پرورش، رسانه‏هاى ارتباطى و مواد مخدر و ... خواهد بود. فاصله كلام مسيحى با عقايد توحيدى، چنان شده است كه به سختى‏مى‏توان ارتباط منطقى ميان آنچه امروز در غرب، "الهيات" مى‏خوانند با آنچه يك موحد، از توحيد و معاد و نبوت‏مى‏فهمد، يافت. وحى عيسوى (تازه اگر به عيساى تاريخى قايل باشيم!!) حداكثر، يك تجربه شخصى براى خود اوست. اواز تجربه خود، تعابيرى كرده است اما اين تفاسير و تعابير، نبايد حجيت تاريخى و سنتى پيدا كند وگرنه مانع از تجربيات‏باطنى "من" بعنوان يك "انسان آزاد"!! مى‏شود. كشيش متجدد، آلفرد فرمين لويزى (7) كتابى دارد به نام .et Leglise)(Levangile
در آن كتاب، وى معتقد است كه "وحى"، اساسا يك آموزه نامشروط و خلاصه شده در حقيقتى ثابت و واضح واستوار ( Stedfast) نيست‏بلكه يك علاقه زنده است، يك حقيقت‏سرمدى و نامتعين (بمثابه نوعى جوهر افلاطونى) درافلاك و آسمانهاست كه هر كس در هر دوره‏اى، تعبيرى از اين حقيقت مى‏كند و آنچه تحول و تكامل مى‏يابد، شيوه فهم‏ما و نحوه تعبير و تبيين بشرى از آن حقيقت است (كه نام‏اش و صفاتش، نه مهم و نه ثابت است.)
اما اين حقيقت ثابت (كه همواره دچار تعبيرهاى متغير و فهم‏هاى عصرى ماست)، آيا خود، براستى حقيقت است وواقعا ثابت است؟ او، درباره اين حقيقت ثابت كذايى (كه قاعدتا بايد محور الهيات باشد) مى‏گويد:
"حقيقت"، حاضر و آماده، وارد اذهان نمى‏شود و نمى‏توانيم بگوييم كه "حقيقت"، خودبخود، كامل و ثابت است."حقيقت"، در حال ساخته شدن است و ما آن را مى‏سازيم زيرا حقائق، صرفا نمادهائى ناقص و محصول تجربه‏هاى‏شخصى مايند". (8) و جالب است كه اين متكلم مدرن، اين سخنان را در نقد هارناك‏ نوشته است كه خواسته بود با حذف"افزوده‏ها" (9) ، باصطلاح، محتواى اصلى و ثابت دين و گوهر مسيحيت را (كه بقول وى اخلاق‏ است) نگاه دارد وبنابراين از يك حقيقت ايستا و غيرپويا و سنتى دفاع كند!!
بعبارت ديگر، رئاليزم مسيحى، حداكثر، به خداى غيرثابت و حقيقت در حال ساخته شدن و كاملا نسبى و شخصى وذوقى و مبهم تن مى‏دهد و بگفته لابرتونى يره‏: حقيقت، نفس‏الامرى نيست تا با تامل، بتوان بدان رسيد و آن را كشف‏كرد. امرى درونى است كه در زندگى بايد حاصل شود. (10) بعبارت ديگر، حقيقت، ساختنى است نه يافتنى. (و كيست كه تاثير معرفت‏شناسى كانت و هيوم و نيز پوزيتويزم رادر اين نوع مكاشفات!! درنيابد).
متكلم مدرنيست ديگرى (ادوارد لى‏روى) با يك برهان دو حدى، مؤمنين را بر سر اين دو راهى قرار مى‏دهد كه:اگر عقيده دينى، حقيقت مطلق را با اصطلاحات تمام و كمال، روايت كند - بفرض كه محال نباشد - در آنصورت ما قادربه درك آن نيستيم و اگر با اصطلاحات ناقص و نسبى، روايت كند، در اينصورت نمى‏تواند بطور مطلق، الزام‏آور باشد. تنهادو تلقى از دين، مقبول است. يكى معنى سلبى و دوم، يك دگم عملى و فرمان مقدس براى سلوك عملى بدون توجيه‏نظرى‏. (11)
بنابراين، محصول اين قضيه مانعة الخلو ادعائى مدرنيستها، بايد و بايد الهيات عقلى شده‏ را - كه انتزاعى وايستاست!! - كنار گذارند. (Dogmaet Critique)
حساب مدرنيستهاى كاتوليك و كليساهاى رومى كه اين باشد، تكليف پروتستانها معلوم است. كشيشهاى متجددپروتستان، اتحاديه‏اى عليه بنيادگرائى (Fundamentalism) تشكيل دادند بنام (maden Churchmens union) .اين اتحاديه، معتقد شده است كه كتاب مقدس، صرفا گزارشى شخصى از تجربه‏اى شخصى از خدائى شخصى است واين تجربه، امروزه رو به تكامل است و وحى‏، مطلقا گزارشى از يك رستگارى عام بشرى و يك حقيقت قطعى الوهى،"يكبار براى هميشه" و "يكنفر بجاى همه" (One-For-all) نيست و بعبارت ديگر حجيت‏ ندارد. (12) اين رويكرد. شديدا تحت تاثير پراگماتيزم ديوئى‏، از شرح عملى، نسبى و غيرجزمى و سودمند!! در تجربه‏اى كاملاشخصى، سخن مى‏گويد.
چنانچه سانتايانا در كتاب خود مى‏نويسد: اين تلقى، دعوت دين به خودكشى است. مدرنيزم و تجددطلبى دينى،ظاهرا، همه مدعيات دين را تصديق مى‏كند حال آنكه درواقع، همه آنها را تكذيب مى‏كند زيرا تصديق مى‏كند كه همه‏مفاد دين، پندار است ولى اين پندارها مى‏تواند مفيد واقع شود. (13)
تنها پراگماتيزم وانسترومنتاليزم، نيستند كه مفاد معرفت دينى‏ را لاى فكين خود، خورد كرده‏اند. در كليه ساحات" كلام جديد"، چنين بلايائى بسراغ حقيقت "وحى" آمده است. در جامعه‏شناسى دين، آنچه دوركيم، پارسونز، ماركس وماكس وبر و... گفتند، در كلام مسيحى، تلاطم انداخت. (تئورى انجيل اجتماعى‏ در آمريكا Social Gospel - در باب‏كفاره، نجات امت، فداى عيسى، و... دقيقا و فقط از منافع اجتماعى سخن مى‏گويد.)
در روانشناسى دين نيز، از روزى كه ويليام جيمز، در كتاب انواع تجربه دينى‏ ,(The Varieties of Religions Experience) عملا دين را به پراگماتيزم در روانشناسى معطوف كرد تا امروز كه ال- اس - دى‏ و مسكرات قوى، رقيب جدى مكاشفات عرفانى و تجربيات باطنى دينى شده‏اند!!، ظاهرا راهى مهم پيموده‏شده است. واقعيت، آنست كه نظريات انسان‏شناختى برگسون، يونگ، فرويد و جيمز و... هركدام، خواسته يا ناخواسته، دركلام مسيحى، تغييرات مهمى وارد آوردند.
و حتى به اخلاق‏ كه مى‏رسيم، كلام جديد، ديگر به غاياتى كاملا مادى انجاميده است. از روزى كه "ايمانوئل كانت" ، برروى تفسير مابعدالطبيعى از واقعيت‏، قلم قرمز كشيد و وصول به نتايج اخلاقى و عملى يك نظريه را ممتنع دانست وحكمت عملى را مستغنى از حكمت نظرى، و گزاره‏هاى حكمى و الاهى را "جدلى‏الطرفين" ناميد، در واقع باب‏الاهيات‏ را بست و كلام دينى پس از "كانت"، ديگر عبارتى فاقد ما بازاء حقيقى و دقيق است. اخلاق نيز، ديگر فلسفه‏ندارد. اخلاق " منهاى آخرت" و "منهاى وحى" و "منهاى عقلانيت"، يك آتوريتى‏ بى‏وجه است. زيرا در اخلاق كانتى ونئوكانتى، مابمثابه " فاعل اخلاقى" عمل مى‏كنيم چنانچه گوئى مفاهيم مابعدالطبيعه درست‏اند (حال آنكه درستى آنهامحرز و اصلا قابل اثبات نيست و همه پايه‏هاى نظرى و استدلالى اخلاق، مشكوكند.)
عده‏اى مدعى شده‏اند كه نقد عقل عملى كانت‏ (Critique of Practical Reason) ، ضربه‏اى را كه او به حكمت‏نظرى [در نقد عقل نظرى‏ [(Critique of Pure Reason) وارد آورده، جبران كرده‏است اما حق، آنست كه چنين‏نيست و امروزه نوكانتى‏ها به "دين"، از منظر يك اخلاق مجهول‏الهويه و غيرمستدل مى‏نگرند و اين‏اخلاق‏هم، اتفاقاوجهه‏پوزيتويستى‏يافته و معطوف به فوائد عينى دراخلاق شخصى شده‏است.
اين است كه تفكيك ارزش از دانش (و قول به امتناع "دانش مابعدالطبيعى" و قول به عدم حجيت معرفت وحيانى‏)و سد باب حكمت نظرى، مآلا به نوع پيچيده‏ترى از پراگماتيزم مى‏انجامد زيرا تحكم اخلاقى نمى‏تواند جاى حكمت‏نظرى (حقيقت و مابعدالطبيعه) را هم بگيرد.
واقعيت ديگر، آنست كه وقتى راه را بر حكمت نظرى و الاهيات بربنديم، جاى خالى آن را چيزهايى مشابه‏ناتوراليزم‏ بوخنر و پوزيتويزم‏ اسپنسرى پرمى‏كند. زيرا شكاكيت در مابعدالطبيعه‏، جزم‏هاى ماترياليستى‏ را در پى‏مى‏آورد و كلام دينى، اينگونه جديد و متجدد مى‏شود!!
بنابراين، كلام جديد، كلام كسانى است كه ديگر به چيزى اعتقاد ندارند و از ماده اصلى عقائد دينى و از الاهيات، عقب‏نشينى كرده‏اند با اين تفاوت كه در جهان مسيحيت، "الاهيات سنتى" از آغاز نيز، آغشته به بدعت و خرافات بود امااصول عقائد اسلامى، مستند به متن اصيل و دست‏نخورده وحيانى‏ و تفسير مستقيم نبى‏اكرم(ص) و اهلبيت‏عصمت(ع) از آن است.
اينك و اين دوران، دومين ملتقاى جدى ما با كلام مسيحى است. بار نخست، ما اين كلام را پس از دخل و تصرفات‏كليسائى قرون وسطى، قرائت كرده‏ايم و اينك پس از دخل و تصرفات فلاسفه اگزيستانس و پوزيتويست و...
آنچه پيش چشم ماست، كلامى است كه در قرون ميانه توسط كليساهاى گوناگون و پس از آن در چهار سده اخير،توسط مكاتب غيردينى، موضوع تجديد نظرهاى اساسى (گاه در جهت قرب به "حقيقت مسيحى" و گاه در خلاف آن)قرار گرفته است. محققان حوزه كلام اسلامى (بويژه طلاب جوان و فضلاى نوخاسته كه با متون غربى محشور مى‏شوند وان‏شاءا... سهم‏هاى مهمترى در بارورى كلام اسلامى بايد ايفاء كنند) مراقب باشند كه نمى‏توان ترجمه (با رفرنس يابدون رفرنس) چند مقاله از يكى دو دائرة‏المعارف دين، چون "پل ادواردز" و "ميرچاالياده" و...، را "كلام جديد اسلامى"ناميد. نبايد هيجان زده شد و بدنبال روزنه‏هائى مشابه كلام مسيحى، در اصول عقائد قرآنى و روائى گشت و سوار بر موج‏شكاكيتها و نسبيتهاى اپيستمولوژيك، سخن از تعدد قرائات و از قرائت‏سنتى و جديد!! بميان آورد و با اين قرائت‏بازى‏ها، عملا راه داورى را بست و حق قضاوت در باب "دينى" يا "غير دينى" بودن يك "نظريه" و تشخيص حق از باطل‏را، از متكلم مسلمان، سلب كرد. "كلام جديد"، نبايد بمعناى تجديد نظر در مبانى عقائد اسلامى، گرفته شود. آن قرائت ازوحى‏ كه به تكذيب نبوت بيانجامد، آن قرائت از "معاد"، كه به تاويل آخرت منجر شود و...، ديگر قرائتى از آن "حقيقت"نيست‏بلكه تكذيب يا تحريف آن حقيقت‏ است. طبيعى است كه از عقائد غلط و الاهيات من عندى‏، نمى‏توان و نبايددفاع كرد اما التقاطگرى نيز به همان اندازه خرافه پراكنى، مضر است زيرا همه خرافات، روزى، بدعت‏بوده‏اند و بدعتها،خرافات جديد خواهند بود.
جهان اسلام از قاضى عضدايجى كه كلام‏ را متكفل اثبات عقائد دينى و دفع شبهات دانسته (المواقف) تاابن‏خلدون، كه آن را عقائد ايمانى خوانده (احتجاج بر عقائد دينى با ادله عقلى و رد بدعتگزاران) (14) و تفتازانى و غزالى‏كه موضوع كلام‏ را هستى در تعريف اسلام‏ (موجودبما هوموجود على‏نهج‏الاسلام) خوانده‏اند (15) و لاهيجى كه كلام‏را صناعت نظرى بر اثبات عقائد دينى خوانده (16) و فارابى كه آن را ملكه‏اى براى يارى آراء و افعالى كه واضع شريعت،آنها را بيان كرده و غيرآن را ابطال مى‏كند (17) و ساير متكلمان اسلامى (قاموس البحرين و...)، همه و همه، براى اسلام،معارف واضح و مرزهاى روشن عقيدتى، قائل بودند. امروز نمى‏توان بنام تجديد كلام‏، اين مرزها را برچيد و اين وضوح‏را آلود. مسلمين، حتى در ترجمه كلام مسيحى درصدر اسلام، اين دغدغه را داشته‏اند. (اگرچه گاه قادر به تامين از اين‏خطا نبودند).
دقائقى كه حضرت باقر(ع) و صادق(ع)، و بويژه حضرت رضا(ع) در مناظرات كلامى خود با متكلمان مسيحى(جاثوليق كاتوليك) و ... نشان دادند (18) و گاه حتى مخاطب را به ماثورات اصيل‏تر كلامى خود او ارجاع مى‏دادند،همه، خبر از اين حساسيت مى‏دهد. در آنوقت، تئولوژى غربى، با اين ملاحظات، ترجمه مى‏شد و معادلاتى كه براى آن‏آوردند، از قبيل مباحث ربوبى‏ (اثولوجيا) يا دفاعيات دينى‏ (ابولوجيا) و يا معرفة العلل‏ (اتولوجيا) و علم اللاهوت‏و... همگى، بنحوى خبر از تعيين مرزهاى عقائد دينى و اصرار بر سر آنها و مبارزه با در هم ريختگى و انفعال مى‏داد.
اما آنچه اينك مايه نگرانى است، آنست كه امروز ترجمه‏ها، با ملاحظات و تاملات كافى توام نباشد و دستپاچه‏صورت گيرد.
وقتى مبدء كلام جديد اسلامى‏را، حمله ناپلئون به مصر (1798) (19) يعنى تنفيذ قاهرانه فرهنگ غربى با كمك‏صنعت چاپ و سلاح آتشين مى‏خوانند، معلوم است كه مراد برخى از كلام جديد، چيست.!!
از سراحمدخان هندى و عبدالرزاق و شميل تا آركون و فضل‏الرحمان و نصر ابوحامد زيد و...، در جهان اهل سنت وعمدتا در بستر كلام اشعرى بارآمدند و بسترسازى براى انواع التقاطها را در كلام اهل سنت، تمهيد كردند و گرچه برمقاومتهاى ارتدوكسى اشاعره، غلبه نكردند اما پايه‏هاى گرايش مادى را در الاهيات اهل سنت، بنيان گذاردند و بويژه‏امروز، ترجمه‏هاى مكرر فلسفه تحليل زبانى (تحت تاثير نئوپوزيتويسم) از سوئى و مدرسه اگزيستانس از سوى ديگر، بعنوان قرائت‏بديل!! براى قرائت‏سنتى از كلام اسلامى توصيه مى‏شود!!
واقعيت نيز همين است كه "اشعرى‏گرى" در كلام و "طالبان‏گرى" در فقه، بهترين بستر براى رشد "كلام جديد"(الاهيات زدائى) و "شريعت جديد" (فقه زدائى) است.
مدرنيزم غربى و تحجر اشعرى، هيچيك به احياء فكر دينى نمى‏انجامد و انتقال‏گفتمان كلام مسيحى به جهان‏اسلام (بويژه حوزه علميه قم) بايد با تمركز و شعور و احتياط عقلى صورت گيرد و "معاصرانى كه متكلم نيستند" يا"متكلمانى كه معاصر نيستند"، هر دو، بحال رشد كلام اسلامى، مضر خواهند بود. نمونه‏اى از مضرات كمبود متكلم‏معاصر را كه براستى متكلم (اسلام شناس) و براستى معاصر (شبهه‏شناس) باشد، در همين تقرير غلط از رابطه دين بادنيا ملاحظه خواهيد كرد. زيرا بنابه قرائت‏سنتى!!، دين به دنيا سروكار دارد ولى براساس قرائت مدرن، "دين"، امرى‏شخصى است و حاكميت و سياست، بايد سكولاريزه گردد!!
والحمدلله اولا وآخرا
مدير مسئول

پى نوشت‏ها:
1) سوره نساء، آيه 46 و سوره مائده، آيه 13 : تحريف و تلويث مفاهم الاهى.
2) سوره بقره، آيه 79 يكتبون الكتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا فويل لهم مما كتبت ايديهم و ويل‏لهم ممايكسبون‏.
3) Origen - قرن سه ميلادى
4) Viamoderna - ويليام اكامى، نقش منفى مهمى در نشر مكتب ضد عقلى "نوميناليزم" در قرون ميانه، ايفاء كرد.
5) Doctorina Fidei
6) Prote Philosophia
7) AlferedFimin Loisy
8) در: Autourd,um Petit Liver
9) accretions
10) در (Realism chretien et l,ldealism Grec)
11) فلسفه و ايمان مسيحى، كالين براون، طاطه ووس ميكائيليان.
12) تفكر دينى در قرن بيستم، جان مك كويرى - عباس شيخ شعاعى و محمد محمدرضايى.
13) در ( Modernism and christiority, inwinds Of doctrine - P.57 )
14) مقدمه ابن خلدون - / 458
15) شرح المقاصد تفتازانى - 1/76
16) شوارق الالهام فى شرح تجريدالاعتقاد - صفحه 5.
17) احصاء العلوم - صفحه 114
18) عيون اخبارالرضا(ع)، 1/195-144 - مسند الامام‏الرضاء، احتجاج طبرسى
19) مصر و شبه جزيره هند، از دوران استعمار انگليس و فرانسه، نخستين دروازه‏هاى ورودى فرهنگ معاصر غربى به جهان اسلام‏بوده‏اند و دستمايه‏هاى روشنفكرى، معمولا نخستين‏بار از اين دو مدخل به ساير نقاط سرازير مى‏شده و اكنون نيز فعال‏ترين‏مجارى ترجمه و انتقال مفاهيم غربى مى‏باشند و اغلب نكاتى كه در جامعه روشنفكرى ايران (مذهبى و غير مذهبى) موردبحث قرار مى‏گيرد، با تاخير حدود يك دهه پس از مصر و شبه جزيره هند وارد گفتمان روشنفكرى در مقوله دين، فلسفه، هنرو علوم اجتماعى مى‏گردد. (از جمله بحثهاى مربوط به "معرفت دينى").

هدف از از اننتخاب اين مبحث اين بود كه مدتي پيش كسي اين سئوال رو از من پرسيد و من در حقيقت پاسخي براي اين مطال كه چرا دين  نداشتم بنابر اين با جست و جوي  موفق ب پيدا كردن اين مطالب شدم

برداشت صحيح مطالب از وب سايت آويني مي باشد به آدرس

http://www.aviny.com/Article/Azghadi/DinVaDonya.aspx

منتظرالقائم

مصطفي



لينک ثابت| نوشته شده توسط مصطفی حسن نژاد در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 10:26

مطالب پيشين

از این به بعد هرچی بخوای توی این وبلاگ پیدا میشه
22 بهمن
میدان فوتبال ایران مکان مناسب برای به نمایش در آوردن جدیدترین (fashen) روز دنیا
اخلاق جنسی انضباط جنسی ، غريزه عشق
دهه فجر بر فجر آفرینان مبارک باد

فلسطین پاره تن اسلام
(دعای فرج) همیشه یادت باشه بخونی
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست
محرم
ورود به سرزمین بلا و داستان عشق بازی
یک حدیث
چرا در جهان ، تبعيض و تفاوت وجود دارد؟
العید الکبر (شهرالولایه)
غرائز جنسى


لينك باكس


منوي کاربري

پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .

site map site map ror html site map
Add to Technorati ..............................

لينک دوستان

شميم گل نرگس
حزب الله
هیئت فرهنگي مذهبي آل طاها اهواز
قدير
متن زيارت عاشورا
همانا خداوند با صابرین است
تنها منجي
زيباترين قالب هاي وبلاگ

جست وجو

لوگوي دوستان

ارتباط با ما
براي Add کردن کليک کنيد
آرشيو ماهانه

هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386

طراح قالب

اين قالب توسط IrDanlod.Blogfa طراحي و ترجمه شده

Copyright © 2008 by IrDanlod.Blogfa.Com. This Template Design By Seyed Ali Azmoun

بهترين طراح قالب وبلاگ